تبليغاتX
دیوان مخ
درددل،واگویه،بیان افکار،بیان دردها به صورت شعر، به زبان شعر،براي خودم و شما در گمنامی و گمنام ماندن

من اومدم برای خداحافظی

سلام به همه دوستان خوب دنیای نت . دوستانی که همیشه به داشتن اونها افتخار می کنم . سلام به اونهایی که با نظرات خودشون امید در دل من می کاشتن و با حرفهای محبت امیز خودشون راه من گمشده در تاریکی رو روشن می کردند . من بی وفا نبودم . در این مدت به شما هم فکر میکردم و در خیال خودم یک یک شما رو می دیدم و حرفهای تنهایی خودم را برای شما در وبلاگ خیالی ذهنم می نوشتم و میگفتم .این اخرین یادداشت من و نامه خداحافظی من با وبلاگ . در این مدت چند ماهه اتفاقاتی افتاد و اون هم چیزی نبود جز تقاص یک عمل اشتباه خودم . انسان هیچ وقت نمی تونه از بازگشت کارهای خودش چه بد چه خوب فرار بکنه (به قول بعضی ها کارما). من این حقیقت را بعینه درک و لمس کردم و تقاص اشتباهی را دادم که سالهای قبل خودم مرتکب شده بودم . بازگشت عملی  که خیلی خیلی برای من سخت و گران تمام شد به طوری که تمام زندگیم و بود و نبود من رو تحت تاثیر قرار داد . من منتظر بودم اما گذشت زمان از خاطرم پاکش کرده بود و وقتی که ضربه رو خوردم که اماده نبودم . در رینگ زندگی ناک اوت شدم . مدتها طول کشید تا بتونم روی پاهام بایستم و تازه الان بلند شدم  و دارم برای مبارزه دوباره با زندگی و اتفاقات اون خودم را اماده می کنم . گفتن بعضی حرفها از نگفتن اونها بهتره و نگفتن بعضی حرفها از گفتن اونها واجب تره . شاید تصور بکنید که حتما من انسان ضعیفی بودم که اینطوری شدم . شاید حق با شما باشه اما ........

من در این مدت به خیلی چیزها پی بردم . به چیزهایی که جلوی چشم من بود ولی نمی دیدم و اگر هم میدیدم  درک کردن اونها برام سخت و قابل هضم نبود و الان این رو متوجه شدم که هنوز خیلی مونده تا کسی بشم که داخل جایی مثل وبلاگ حرفهام رو بزنم . باید برم . باید برم به دنبال خودم و راه خودم بگردم و پیداش کنم . روزی بر میگردم که پیدا شده باشم . وقتی که ایمان اوردم به حرفهام و شعرهام برمیگردم . حتما اون روز شعرهایی برای گفتن دارم و از گفتن اونها پشیمون نمی شم .

از درون وجودم یک یک شما رو دوست دارم و دست های شما رو می فشارم و شانه های شما رو می بوسم . بدرود

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 11:59  توسط | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
در پي يک حس غريب نطفه ام شکل گرفت و سپس زاده شدم
پاي من راه به رفتن آموخت و سپس راهي اين جاده شدم
ميروم يک نفس و آهسته
روزهاي سخت را
به کنار راهم
مثل شهرهای شمال
نزديک بهم ميبينم
خاطرات تلخم
روي خط هاي عبور
دم به دم راه مرا ميبندند
بی صدا می گذرم
خسته تر از دیروز
تا که يک روز که من خسته از اين راه و رفتن بودم
میرسم دل نگران
به تقاطع مسير چشمت
دست من دست تو را ميجويید و دخيلش گردید
چشم من مي پرسید از دو چشمان سياهت
آخرين آدرس قلبت را
به زبان دل دادم
سر به گوشت بردم و به نجوا گفتم
با تمام حسم
آنچه را در دل من جاري بود
خنده اي بر لب تو و نگاهت آرام بر زمين دوخته شد
تو به من فهماندي خنده دار است کلامي که کنون مي شنوي
گفتمت باورکن انچه هست از دل من هست همین
و سپس اين گفتي : ((عشق جنسيست که بازار کسادي دارد ))
اشک از چشم من آويخته شد
آن زمان بود که من دانستم عاقبت بی تو فنا خواهم شد
بعد خاموش شدم
و سپس در نظرت در خم اين جاده فراموش شدم
من ولي مي دانم
عاقبت يک روزي
روي خط هاي عبور
راه را بر من تن خسته تو خود مي بندي .

نوشته های پیشین
هفته اوّل دی 1387
آرشیو موضوعی
یادداشت
جای خالی عشق
دیروز امروز فردا
من یعنی چه
شعر نو
پیوندها
yas
پرواز خیال
ستاره
قلب تپنده
آهاوران
ساده دل
عاشقانه های آرام
مطالب جالب
قطرات عشق
ورود بی معرف ممنوع
RELAX
دور ولی نزدیک
برکه ی کاغذی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM